پنج شنبه, 17 سرطان 1389 18:07

درخشش نور در غار حرا

بعثت رسول گرامي اسلام (ص) ، فصلي تازه از حيات و زندگي را بر انسانها گشود . فصلي زيبا و شکوهمند که به دنبال آن ، مودت و کرامت و عدالت معنا يافت و بشريت شايستگي خود را براي رشد و تعالي شناخت . سالروز مبعث پیامبر بزرگوار اسلام بر شما مبارک باد .
**************
غار حرا ، عظيم ترين حادثه تاريخي را به خود ديده است . غاري مثلثي شکل ، شبيه فلشی که نوک آن به سوي مسجد الحرام است . در اين غار تنها يک نفر مي تواند عبادت کند و وقتي کسی در غار رو به کعبه بايستد ، مي تواند کعبه را ببيند .
محمد هنگامي كه از تجارت شام بازگشت ، آنچه را خداوند از راه تجارت به وي بخشيده بود ، به مستمندان و بینوایان بخشيد . هر روز به كوه حرا مى ‏رفت و از فراز آن ، به آثار رحمت پروردگار مى ‏نگريست . کعبه را مي دید و در شگفتى ‏هاي رحمت و حكمت الهي می اندیشید .
به اکناف آسمان نظر مى انداخت و كرانه‏ هاي زمين ، درياها ، دره‏ها ، دشت‏ها و بيابان‏ها را از نظر مى‏ گذرانيد . او از مشاهده آن همه آثار رحمت و قدرت الهي ، درس عبرت مى‏ آموخت .
محمد (ص) در آنچه که مى‏ ديد ، عظمت‏ آفريدگار را به ياد مي آورد . آنگاه با روشن بيني خاصي به عبادت خداوند می پرداخت .
روز پایان می یافت و او آرام در غار حَراء نشسته بود . چشمها را به افق ‌هاى دور دوخته بود و با خود مى ‌اندیشید . گويي صحرا ، تن آفتاب ‌سوخته خود را ، در خُنكاى بیرنگ غروب ، مى ‌شُست .
شب بیست و هفتم رجب بود . محمد (ص) چهل سالگی را پشت سر می گذاشت . آن شب ، حال عجیبي داشت . احساس کرد درهاي آسمان به روي او گشوده شده است . از روزنه غار به آسمان‏ پهناور ‏نگريست . فرشتگان را در آسمان دید که فرود می آيند . خداوند ، عنایت مخصوص خود را بر محمد پاک و درستکار معطوف داشت .
در آن لحظه ، محمد (ص) به جبرئيل كه در هاله ا‏ي از نور قرار داشت ، نظر کرد . جبرئيل به سوي او آمد ، بازوي او را گرفت و سخت تكان داد و گفت : اي محمد ! بخوان .
محمد ، در هراس شد ، شگفت زده به آسمان نگریست .
صدا دوباره گفت :
بخوان !
این بار محمد با تردید گفت :
من خواندن نمى ‌دانم .
صدا پاسخ داد :
« بخوان به نام پروردگارت كه ( جهان را ) آفرید . ( همان کس ) که انسان را از خون بسته ای خلق کرد . بخوان که پروردگار تو ( از همه ) بزرگوارتر است ، همان کسی که به وسیله قلم تعلیم داد ، و به انسان آنچه را كه نمي دانست ، آموخت . »
و او هرچه را كه فرشته وحى گفته بود ، تکرار کرد و بدين ترتيب ، آياتی از سوره علق بر محمد نازل شد .
محمد شگفت زده از غار پایین ‌آمد ، در حالي که به خود مي لرزيد . ستاره ها هنوز از دور چشمک مي زدند . ماه همچنان در آسمان مي درخشيد و مکه هنوز در خوابی عمیق فرو رفته بود . اما کوه نور با همه عظمتش زير گامهاي محمد ، کوچک و ناچيز مي نمود . آسمان آنقدر نزديک شده بود که گويي مي توانست ستاره ها را بچيند . نگران و شتابان از دامنه کوه فرود آمد . در اين وقت ‏، خداوند دل او را قوت بخشید . بدين منظور ، كوه‏ها ، صخره‏ها و سنگلاخها به سخن درآمدند . به طوري كه محمد به هركدام مى ‏رسيد ، به او ادي احترام مى ‏كردند و مى ‏گفتند : السلام عليك يا حبيب الله / السلام عليك يا رسول الله / اي حبيب خدا ، مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود ، آنها كه پيش از تو بوده‏اند و آنها كه بعدها مى ‏آيند ، ‌برتر و گرامى ‏تر گردانيده است . پس نگران نباش . زيرا درحقیقت ، بزرگ ، كسي است كه خداوند عالم به وي بزرگي بخشد ، و او را گرامي بدارد !
بدین گونه صخره ها ، سنگها و خارهاي رسته بر دامن کوه ، او را درود و سلام مي گفتند .
محمد فرود آمد ... پایین تر و پایین تر / تا به خانه خديجه رسيد . صورتش برافروخته شده بود و مي درخشيد .
خدیجه بي اختيار پرسيد : چه شده است محمد ؟
مرا بپوشان ، احساس خستگى و سرما مى‌ كنم !
و چون خدیجه علت را جویا شد ، گفت :
آنچه امشب بر من گذشت ، سنگین و طاقت فرسا بود . سپس همه ماجرا را باز گفت .
خدیجه حيرت کرد . تکان خورد و دریافت حادثه ای مهم روی داده است . روپوشى پشمى و بلند بر قامت محمد پوشاند و خود از خانه خارج شد .
ورقة ابن نوفل در را به روي خديجه گشود و او ماجراي شوي خويش را براي پسر عموي دانشمند خود شرح داد . ورقة ابن نوفل گفت : اگر آنچه تو مي گويي ، اتفاق افتاده باشد ، محمد پيامبر اين امت است . به او بگو در کار خود ، ثابت قدم باشد . خديجه با شادماني بازگشت ، درحالي که خود را ثابت قدم و استوار می دید . او به خود تبريک گفت که محمد ، فرستاده بزرگ الهی ، شوی او و درکنار اوست . هنگامي که به خانه رسيد ، در را باز کرد و با اشتياق گفت : السلام عليک يا رسول الله ... - سلام و درود بر تو ای فرستاده خدا -

Add comment


Security code
Refresh