این وب سایت بسته شده است. ما به پارس تودی دری تغییر پیدا کرده ایم.
دوشنبه, 25 عقرب 1394 11:53

مناظره امام رضا علیه السلام با عمران صابی

 

 

 

امام (علیه السلام) رو به حاضران کردند و فرمودند: «آیا در میان شما کسی هست که با اسلام مخالف باشد؟ اگر مایل است بدون اضطراب و نگرانی سؤالاتش را مطرح کند.»
در این هنگام «عمران صابی» که یکی از متکلمان معروف بود، برخاست و نزد حضرت آمد و گفت:
«ای دانشمند بزرگ! اگر خودت دعوت به سؤال نمی کردی، من سؤالی مطرح نمی کردم چرا که من به کوفه و بصره و شام و الجزیره رفته ام و با علمای علم عقاید روبه رو شده ام، ولی احدی را نیافته ام که برای من ثابت کند که خداوند یگانه است و قائم به وحدانیت خویش است؛ آیا اجازه می دهی همین مسأله را با تو مطرح کنم؟»
امام(علیه السلام) که تا آن روز با عمران صابی روبه رو نشده بودند، فرمودند: اگر در میان این جماعت عمران صابی باشد، تویی، گفت: آری منم!
امام(علیه السلام) فرمودند: «سؤال کن اما عدالت را در بحث از دست مده و از کلمات ناموزون و انحراف از اصول انصاف بپرهیز».
عمران صابی گفت: «به خدا سوگند من چیزی جز این نمی خواهم که واقعیت را برای من ثابت کنی تا به دامنش چنگ بزنم و از آن صرف نظر نخواهم کرد.»
امام(علیه السلام) فرمودند: «هر چه می خواهی بپرس.»
در این هنگام حاضران به یکدیگر نزدیک شدند. سپس سکوتی مطلق بر مجلس حکمفرما شد تا ببینند سرانجام این مناظره حساس به کجا می رسد.
عمران صابی گفت: «از نخستین وجود و مخلوقاتش با من سخن بگوی.»
(از قراین مشخص می شود که منظور عمران پاسخ به دو سؤال مهم در مسأله خداشناسی بوده است؛ نخست این که خداوند چه هدفی از آفرینش داشت و چه کمبودی با آفرینش برطرف می شد؟ دیگر این که آیا آفرینش از عدم صورت گرفته و هیچ ماده ای قبل از آن نبوده و چگونه این امر متصوّر است؟)
امام(علیه السلام) فرمودند: «اکنون که سؤال کردی با دقت گوش کن، خداوند همیشه یگانه و واحد بوده و چیزی با او نبوده است، سپس مخلوقات مختلف را ابداع فرمود، نه در چیزی آن را بر پا داشت و نه در چیزی محدود کرد، و نه طرح و نقشه ای از قبل در جهان بود تا مثل آن بیافریند. سپس مخلوقات را به گروه های مختلف تقسیم کرد؛ برگزیده و غیربرگزیده، مؤخر و مقدم، رنگ و طعم (و غیر آن) نه نیازی به آن ها داشت، و نه به این وسیله آن ها ارتقای مقام می یافت (چرا که او وجودی است بی نهایت و نامحدود از هر نظر و چنین وجودی منبع تمام کمالات است و کمبودی ندارد تا با آفرینش موجودات برطرف شود) آیا می فهمی چه می گویم؟»
عمران گفت: «بله مولای من.»
امام(علیه السلام) ادامه دادند: بدان ای عمران، اگر خداوند برای نیازی جهان را آفریده بود باید با قدرتی که داشت اضعاف این ها را بیافریند چرا که هرقدر اعوان و یاوران بیشتر باشند، بهتر است لذا می گویم آفرینش او برای رفع نیازی نبود (بلکه او فیاض است و ذات پاکش مبدأ انواع فیوضات؛ و آفرینش فیض وجود اوست)
سپس عمران سؤالاتی درباره علم خداوند به ذات پاکش در ازل و قبل از آفرینش موجودات کرد، و چگونگی علم خداوند را به آن ها بعد از وجودشان جویا شد که اگر علم او از طریق ضمیر (و علم اکتسابی) باشد، ذاتش معرض حوادث می شود.
و پاسخ شنید که: علم او علم حضوری است و موجودات نزد ذات پاکش حاضرند، و گرنه تسلسل لازم می آید چرا که باید به آن علم نیز علمی داشته باشد. عمران از انواع مخلوقات سؤال کرد.
امام(علیه السلام) آن ها را به شش گروه تقسیم کردند؛ از محسوسات گرفته تا ماورای حس و از جواهر گرفته تا اعراض و از ذوات گرفته تا اعمال و حرکات.
سپس پرسید: «آیا آفرینش در ذات او تغییری ایجاد نکرده است؟» (گویا عمران گرفتار مسئله قیاس در فهم صفات خدا بود؛ چون می دید انسان هرکاری را که انجام می دهد نوعی دگرگونی و تغییر در خودش به وجود می آید و خدا را به خود قیاس می کرد.)
اما جواب شنید که برای یک وجود قدیم و ازلی که عین هستی مطلق است، دگرگونی در او معنی ندارد...
بعد از ذات خدا سؤال کرد.
امام(علیه السلام) فرمودند: او نور است (اما نه نور ظاهری و حسی بلکه) نور به معنی هدایت کننده همه مخلوقات و تمام اهل آسمان ها و زمین.
باز سؤالات مهم دیگری در زمینه این که خدا کجاست و مانند آن مطرح کرد و جواب های مؤثر شنید و وقت نماز فرا رسید.
امام(علیه السلام) رو به مأمون کردند و فرمودند: وقت نماز رسیده است (و باید به ادای فریضه بپردازم.)
عمران که از باده روحانی این سخن مست شده بود و باقی قدح در دست داشت عرض کرد: «مولای من! جواب مرا قطع مکن، که قلبم نرم و آماده پذیرش شده است!».
امام(علیه السلام) فرمودند: «عجله مکن، نماز می خوانیم و باز می گردیم». امام(علیه السلام) (به دلایلی) وارد اندرون شدند و نماز را به جا آوردند، اما مردم در بیرون پشت سر محمد بن جعفر (عموی امام(علیه السلام)) نماز خواندند.
امام(علیه السلام) به مجلس بازگشتند و عمران را صدا زدند و فرمودند: «سوالاتت را ادامه ده.»
عمران عرض کرد: «آیا ممکن است به این سؤالم پاسخ فرمایی که آیا خداوند به ذاتش وجود دارد یا به اوصافش؟»
 امام(علیه السلام) ضمن توضیحی او را متوجه به این حقیقت ساخت که: بسیاری از این اوصاف که می بینی اوصافی است که بعد از آفرینش موجودات از ذات پاکش انتزاع می شود (مثلاً تا مخلوقی آفریده نشود، خالق و رازق و رئوف و رحیم و معبود و... مفهومی ندارد، هر چند علم و قدرت او بی پایان است) بنابراین ذات مقدس او حتی قبل از اوصاف وجود داشته است.
سپس به تشریح مفاهیم ابداع، مشیت و اراده که یک حقیقت است با سه عنوان پرداختند، و از نخستین ابداع در عالم هستی سخن گفتند؛ و جالب این که نخستین ابداع را مسأله حروف الفبا برشمردند که کلمات همگی از آن تشکیل می شود و به طور جداگانه مفهومی ندارد.
عمران پیوسته توضیحات بیشتری از امام(علیه السلام) می خواست و امام(علیه السلام) این سرچشمه فیاض علم، او را بهره مندتر می ساختند، تا این که فرمودند: «آیا مطالب را خوب درک کردی؟»
عمران عرض کرد: «آری به خوبی فهمیدم و شهادت می دهم خداوند همان گونه است که شما توصیف کردید و وحدانیتش را ثابت نمودید، و نیز گواهی می دهم که محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) بنده اوست که به هدایت و دین حق فرستاده شده است». سپس رو به قبله به سجده افتاد و مسلمان شد (این جا بود که تعجب و شگفتی حضار به اوج خود رسید)
نوفلی می گوید: هنگامی که علمای کلام مشاهده کردند که عمران صابی که در استدلال بسیار نیرومند بود تا آنجا که هرگز کسی بر او غلبه نکرده بود، در برابر حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام) تسلیم شد، دیگر کسی از آنان نزدیک نیامد و از حضرت سؤالی نکرد. مجلس تمام شد و مردم پراکنده شدند و من با جماعتی از دوستان در آنجا بودم. محمد بن جعفر کسی رابه سراغ من فرستاد. نزد او رفتم؛ گفت: ای نوفلی! دیدی چه شد؟ به خدا سوگند من هرگز گمان نمی کردم علی بن موسی(علیه السلام) در چیزی از این مسائل وارد باشد و هرگز او را به این امور نشناخته و نشنیده بودم که در مدینه از این مباحث سخن گفته باشد یا علمای کلام نزد او اجتماع کرده باشند!
 محمد بن جعفر افزود: «من می ترسم که این مرد (مأمون) به او حسد ورزد، و او را مسموم سازد، یا بلای دیگری بر حضرت وارد کند، به او بگو از این امور خودداری کند.»
گفتم «او از من نخواهد پذیرفت، و این مرد (مأمون) می خواست او را امتحان کند تا بداند آیا چیزی از علوم پدرانش نزد او هست یا نه؟»
گفت: «به هر حال از قول من به ایشان بگو که عمویت از این ماجرا خشنود نیست، و دوست می دارد به دلایلی این راه را ادامه ندهی!»
نوفلی می گوید: هنگامی که به منزل خدمت امام(علیه السلام) رسیدم، ماجرای عمویش محمد بن جعفر را گفتم، امام تبسمی پرمعنا فرمودند و گفتند: خدا عمویم را حفظ کند، خوب می دانم چرا از این ماجرا خشنود نیست «سپس یکی از خادمان را صدا زد فرمود به سراغ «عمران صابی» برو و او را نزد من آور.»
گفتم: «فدایت شوم می دانم اوکجاست، او هم اکنون میهمان بعضی از شیعیان است.» فرمودند: «اشکالی ندارد او را سوار کن و نزد من بیاور.» هنگامی که عمران آمد، امام(علیه السلام) به او خوش آمد گفتند، و لباس فاخر و مرکبی به او خلعت دادند و ده هزار درهم نیز به عنوان جایزه به او مرحمت فرمودند و دستور دادند شام را حاضر کنند. مرا دست راست خود و «عمران صابی» را دست چپ نشاندند تا شام پایان یافت؛ رو به عمران کردند و فرمودند: «فردا نزد ما بیا می خواهیم غذای مدینه برای تو تهیه کنیم» (به این وسیله حضرت او را مورد تفقد خاص خود قرار دادند)
از آن به بعد عمران مدافع سرسخت اسلام شد؛ به طوری که علمای مذاهب مختلف نزد او می آمدند و دلایل آن ها را ابطال می کرد، به حدی که ناچار از او فاصله گرفتند، مأمون نیز ده هزار درهم جایزه برای او فرستاد، فضل بن سهل وزیر مأمون نیز اموال و مرکبی برای او ارسال داشت.[1]
 
منبع : مجموعه ره توشه- کتاب برهان قاطع- معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی آستان قدس رضوی

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید